مفقوده‌ای به نام #اخلاق

 

حالا دو سال گذشته از روزی که تصمیمات مهمی در زندگی‌ام گرفتم؛ روزی که به ظاهر اتفاقی ساده اما در واقع، یک حرکت کاملاً اساسی در زندگی من صورت گرفت... بعد از آن عزل و نصب‌های #کذایی و البته حرف‌ها و حدیث‌ها، اشک‌ها و لبخندها و البته یک قبولی ساده در دانشگاه... آدم‌هایی که از قلبت پرواز کردند، آنهایی که در قلبت جا باز کردند و آن چند نفری که نه‌تنها از قلب، بلکه از ذهنت هم خارج شدند...

حالا من کناری ایستاده‌ام و مسیری را نگاه می‌کنم که در طول این دو سال طی شده... آنهایی که آمدند و آنهایی که رفتند... و اتفاقاتی که هنوز، هر روز، تکرار می‌شوند...

 

و در همه این سال‌ها، مفقوده‌ای به نام اخلاق همچنان مرا زجر می‌دهد....

ما زنده به آنیم که آرام نگیریم

موجیم که آسودگی ما عدم ماست

 

سالهاست که مینویسم... گاهی وقت ها از سر دلتنگی، گاهی وقت‌ها از سر بیکاری، گاهی وقت ها از سر دغدغه و گاهی وقت ها با هیچ هدفی....

 

بالاخره نوشتن هم برای خودش دلیلی می خواهد؛ اما 

 

اما شاید نتوان به آنچه در دلت میگذرد نگاهی کرد...

بگذار همگان فکر کنند که بر سر ما کلاه گذاشته اند... بگذار همگان فکر کنند که ما نمیفهمیم و بگذار که همگان فکر کنند که ما نیستیم!

بالاخره این دل که از سنگ نیست...

بالاخره این دل که از سنگ نیست...

اونم قراره گاهی وقتا بگیره... از همه کَس، همه چیز، همه جا....

اونوقته که دیگه با خودت میگی، شاید....

از همون اولم نباید تا اینجاش پیش می‌رفتی...

 

پی‌نوشت(1): خوبه که آدم به هیچ کسی دل نمی‌بنده... خیلی خوبه

پی‌نوشت(2): مهم نیست که اخرین زلزله زنگیت چند ریشتر بود .....مهم نیست که در ان زلزله چه چیز هایی را از دست دادی ....مهم این است که از نو بسازی ...جهانت را....زندگی ات را ... باورت را....مهم شروع دوباره است... (کامنت یک مخاطب)

دلتنگی

بعضی موقعا عجیب دلت میگیره....