دلم نمی آید بیشتر بگویم...

گذشتند آن روزها که می‌نوشتم وقتی دلم می‌گرفت...

گذشتند آن روزها که می‌توانستم بنویسم وقتی حالم خراب بود، وقتی می‌رفتم توی خودم، وقتی با احوال پریشان این طرف و آن طرف می‌رفتم و دنبال راهی می‌گشتم که راحت شوم از این خستگی و سردرگمی، گذشتند....

گذشتند آن روزها که کنار آب می‌رفتم که آرامشی بگیرم، می‌رفتم تا یک کمی راحت شوم از این دنیا، تا دلم باز شود، این گره خسته، این خستگی ناشی از روزمرگی و زندگی زدگی....

بخدا توی ذوقم زد این زندگی، آن هم از نوع بدجورش!

نمی‌دانستم اینقدر باید سختی کشید، اینقدر باید تحمل کرد و اینقدر باید سیلی خورد... نمی‌دانستم از ترس از دست رفتن آرامشت، دیگر حتی تاب حرف زدن هم نداشته باشی، تاب سکوت هم نداشته باشی....

حیف که گذشتند....

گذشتند روزهایی که از دل برمی‌آمد سخنانی که بر دل دیگران می‌نشست... روزهایی که فکر می‌کردم می‌توانم قدمی از پیش بردارم... روزهایی که ....

هیشششش!

بگذار بگذرم از روزهایی که حالا برای خودم هم غریب هستند، روزهایی که قریب چند ماه است بدجوری بوی غربت می‌دهند برایم... درست مثل لباسی که گوشه کمد کز کرده و وقتی می‌خواهی بیاندازی‌اش بیرون، یاد روزی می‌افتی که با هزار ذوق و شوق آن را خریدی تا میهمانی‌ها با آن بروی... اما حالا چروکیده و پلاسیده گوشه کمد زل زده توی چشم‌هایت و التماس می‌کند که یک سال دیگر هم تحملش کنی... با اینکه خودت خوب میدانی حتی یک بار دیگر هم آن را نمی‌پوشی، دلت نمی‌آید کنارش بندازی و دوباره آن را می‌چپانی یک گوشه دیگر کمد، تا شاید روزی(!) به دردت بخورد...

حرف‌ها و روزگار گذشته هم اینگونه به سر من زده این روزها... یاد آن دوران که می‌افتم بدجوری دلم می‌گیرد... دورانی که نمی‌دانم چه شد یک دفعه از آن کشیدم بیرون، نمی‌دانم شاید بزرگ شدم، شاید این دانشگاه لعنتی یا شاید هم روزگار باعث شد... روزهایی که وبلاگ‌نویسی برای خودش دنیایی داشت... روزهایی که با دایال آپ زورکی پست می‌زدیم توی وبلاگ و دل خوش بودیم که فردا دوستانی که از جنس دل بودند و شاید هیچ وقت نمی‌دیدیمشان... دلنوشته‌هایمان را می‌خواندند و از ته دل ما را دوست می‌داشتند...

حالا اما همه درگیر روزمرگی شده‌اند... همه بوی خستگی می‌دهند... بوی افسردگی، بوی ناامیدی و بوی الکلی که خیلی بیش از اندازه مانده و ناب شده است...

بوی گند ماندگی، بوی نای لباس، همان لباسی که، گفتم برایت...

تنم می‌لرزد وقتی نسیم شب‌گاهی می‌خورد به جای‌جای صورتم و با خود موج عمیق افسردگی و ناراحتی را به ارمغان می‌آورد... دلم می‌گیرد وقتی می‌بینم امیدی نیست، وقتی می‌بینم حتی به دروغ، کسی ما را به تکاپو وا نمی‌دارد... همه به امید آینده‌ای نشسته‌ایم که خوب می‌دانیم نمی‌آید...

دلم نمی‌آید بگویم.... دلم نمی‌آید بگویم....

 

 

دلم سر میره از احساس

ببین گاهی یه وقتایی دلم سر میره از احساس

نه میخوابم نه بیدارم از این چشمای من پیداست

 

منم گاهی یه وقتایی....

             دلم میگیره از احساس....

 

پ.ن: اوففف

 

 

 

از ماضی‌ها و مضارع‌ها خسته‌ام
بنشین
دلم برای یک "حال" ساده تنگ است!

 

 

پ.ن: چيزي مرا به قسمت بودن نمي برد

از واژه هاي دو وجهي تكرار خسته ام

من بي رمق ترين نفس اين حواليم

از بودن مكرر بر دار خسته ام

من با عبور ثانيه ها خرد مي شوم

از حمل اين جنازه ي هوشيار خسته ام

 

پ.ن ۲: کاملا دزدی بود مطالب :دی