آن صحنه مدام از ذهنم میگذرد...
دستی که پشت کمرش را گرفت و محکم او را به کنار زد
عشقی که فارق از همه عشقهای دنیا بود و محبتی که فقط من میفهمیدمش
یاد همان روزهایی افتادم که گلهای رز برایمان اوج آرزوها بود. همان روزهایی که نان سنگک تازه به شهر آمده بود و کندن سنگهای نان برایمان تفریح بود...
همان روزها که خاطراتش خیلی گنگ توی ذهنم باقی مانده
آن روزها که فکل میزدیم و خواهر دوست خواهرم مرا به خانهشان راه نمیداد... خاطرات گنگی که حالا برایم زنده شده و عصر تا حالا عجیب مرا به هم ریخته است... عجیب...
با خودم گفتم تو که با یک خاطره ساده اینطور بهم میریزی، مجبوری خودت را بیندازی درست وسط دهان شیر؟
پ.ن: فقط خودم میفهممش و بس!
+ نوشته شده در جمعه بیست و یکم تیر ۱۳۹۲ ساعت 1:6 توسط مسعود
|