من زندهام
زندهام چون مينويسم و مينويسم تا زنده بمانم...
گذشت ايام آنچنان در اوج جواني مرا مثال پير دردمندي كرده و شادمانيهايم را پنهان كرده تا در گوشه خلوت خود به تنهايي از آنها ياد كنم. شادماني هايم آنچنان به پس پرده رفتهاند كه "راندا براون" براي نشان دادن آن به من تلاش ميكند و پرده زخيم آن را برايم پس مي زند.
مدتي است كه از عشقم و در واقع كار دوست نداشتنيام دست كشيدهام تا سالي را وقف تحصيل كرده و سرنوشت خود را زير و رو كنم.
در دوراني كه مشغول جستجو براي يافتن نيمه گمشده خود هستم، خدا را شكر ميگويم زيرا مرا از سرگرداني رها كرده و اجازه نمي دهد ياس بر من غالب شود. افسوس نميخورم چون ميدانم تا خوشبختي چند ميليمتري بيش فاصله ندارم اما براي رسيدن به اين خوشبختي بس نگرانم.
مينويسم تا بگويم زندهام و بگويم اگرچه خسته ام اما در دوران بيحوصلگي تنها به نوشتن دلخوش هستم.
مينويسم تا از تنهايي حاصل از انزواي درونيام كه مرا از خود بيخود كرده خارج شوم.
مينويسم چون نوشتن تنها راه ارتباطيام با جهان پيرامونم است.
در اين دوران بيخبري، تنها تو ميتواني يار و ياورم باشي و در كنار خدايي كه در همين نزديكيهاست، ياريام كني.
پ.ن(1): نفهميدم كه چي نوشتم اما فقط ميخواستم بنويسم. نوشتم
پ.ن(2): ميدونم در عالم حرفهاي وبلاگ نويسي يك غير حرفهاي هستم، اما ببخش كه اينقدر دير به دير آپديت ميكنم.
پ.ن(3): نظر بده و مرا با دنياي افكار پيرامونم آشنا كن.





